تبليغاتX
بشیر

درباره وبلاگ

السلام علیک ایها البشیر النذیر

]

خیلی به دعاتون نیاز دارم!

 سلام!

میلاد مسعود  

حضرت ولی عصر  

– عجل الله فرجه الشریف –

رو خدمتتون تبریک عرض می کنم.


 

دوستان! من یه امتحان خیلی سخت و بزرگ دارم، دقیقا ً یکشنبه هفته آینده. خیلی خیلی به دعاتون محتاجم؛ بنابراین تا هفته دیگه نمی تونم پست بذارم.

اگر هم برام نظر گذاشتید، ان شاءالله از دوشنبه به بعد می آم و جوبتونو می دم.

خیلی دعام کنید، اگه برام یه چیز کوچکی نذر کنید، متشکرتون می شم. مخصوصا دوستانی که در شهر مشهد و قم هستند، لطفا پیش امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) برن، و از اون دو بزرگوار بخواهند که اگه صلاحه امتحانمو قبول بشم. (خوبی دهکده جهانی اینه که از هر شهری ممکنه یه دوست داشته باشی!)

از محبتاتون ممنون، انشاءالله یه روز هم در شهر زیبای مدینه، برای هم دعا کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:23 توسط تسنیم |
شکموها با این مطلب کاملا موافقند!!!

سلام! یکی دیگه از مواردی که باعث می شه، تو حرمین شریفین دیگران یادتون بیفتند، اینه که یه چیز خوراکی مثل پسته و ... بدید به حاجی که ببره مکه؛ و خودش و همراهشان و احیانا ً زائران سایر ملل بخورند. آی کیفی می ده از حرم شریف نبوی (ص) اومده باشی، و بر اثر فشار شرطه ها، گرسنه ات شده باشه، حالا بری سراغ کیفت، ببینی یه مشمای بزرگ پسته یا یه کم نون قندی و یا حتی نون خشک یا .... بهت چشمک می زنند!

تو تهران با دوستم رفتیم مغازه که چند تا (20تا) شکلات بخرم، که وقتی می رم نماز صبح – به علت دل ضعفه – میل کنم! (آخه من عادت دارم صبح وقتی از خواب بیدار شدم، صبحانه بخورم). در غفلت من، دوستم پول شکلات ها رو حساب کرد و هرچی من اصرار کردم قبول نکرد پولشونو بگیره؛ به من گفت: عوضش اونجا منو دعا کن.

تو راه که به سمت خونه بر می گشتم با خودم گفتم: چه شکلاتایی می شه شکلاتای ... (برای اینکه تبلیغ نکنم اسمشو نبردم)، تا آخر عمرم هر موقع اسم این شکلاتو بشنوم دلم قنج می ره، چون منو یاد مکه و مدینه می اندازه! ولی سرنوشت یه چیز دیگه ای رو برای من رقم زد ، چون من فقط تونستم چندتا از اونا رو بخورم {به علت مشکلاتی در اونجا برام پیش اومد و ان شاءالله در خاطرات مدینه خواهم گفت} و بیشتر اونها رو با وضعیت بدی که آب شده بودند، به ایران برگردوندم. البته دوستمو دعا کردم ولی از همون دو شهر مقدس – بر خلاف فکر قبلیم - از اون شکلاتا بیزار شدم و حتی تا یه مدت پیش هم ازشون بدم می اومد ولی دوباره چند وقته هم به خاطر خوشمزگی شون و هم به خاطر نماد مدینه بودنشون، هوس کردم بخورم!!

 

دقیقا از همین شکلاتا بود

 

راستی یادم رفت بگم که وقتی برگشتم خونه مامانم کلی دعوام کرد که چرا اینقدر شکلات خریدی؟


پ.ن:
وقتی از مکه برگشتم، چندتا از شکلاتا رو به همون دوستم دادم و گفتم: فقط ببخشی یه کم آب شده!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:18 توسط تسنیم |
چه کسانی بیشتر تو ذهن آدم می مونند که (تو حرمین شریفین) براشون دعا کنی؟

 

سلام، مطلب اول این پست یه کمی به پست قبل ربط داره:

o       در یکی از روزهایی که در اوج افسردگی به سر می بردم (بعد از اون ماجرا) ، نیم ساعت قبل از اذان رفتم مسجد بالای کتابخونه. اونجا یه خانمی رو دیدم که با خدا حرف می زد  (اینقدر حرفاش خوب بود که به  اون و خداش حسودیم شد)، خیلی خانم مومنی بود، خوشرو بود ومهربان، [بعدا فهمیدم اسمش سادات خانمه، البته سید نبود ولی مادر سادات بود]، هرکس وارد مسجد می شد، سادات خانم با لبخند بهش سلام می کرد و اونو به صف اول دعوت می کرد. من، اون روز، بر خلاف همیشه صف دوم نشستم، و سادات خانم با مهربانی تمام، با لهجه ترکیش به من گفت: بیا صف اول بشین. وقتی سادات خانوم دید من اصلا تو حال خودم نیستم، زیر لب برام دعا کرد و یه دعایی به من داد (به اسم دعا شش قفل) {متن دعا رو در ادامه مطلب آوردم}؛ و به من گفت: این دعا رو همیشه همراهت نگهدار. سرتونو درد نیارم، چند روز قبل از مشرف شدنم، یکی دوبار مسجد مذکور (که نسبتا از خونمون دور بود) رفتم تا از سادات خانوم هم خداحافظی کنم و از محبت اون روزشون تشکر کنم، ولی متاسفانه ایشون رو ندیدم.

o       از جمله کسان دیگه ای که باهاش خداحافظی ماندگاری کردم، یکی از معلم هام بود که خیلی خیلی بینهایت حق بزرگی بر گردن من داشتند. فکر می کنم اون موقع که استاد من بودند، از جمله معدود افرادی بودند که من مسلمون واقعی می پنداشتمشون. ایشون در حق من کاری انجام دادند که کمتر کسی در حق دیگران انجام می ده. وقتی خواستم ازشون خداحافظی کنم گفتم: من وقتی به مدینه رفتم، به پیامبر (ص) می گم: یه بنده ای رو تو تهران می شناسم، که یه مسلمون واقعیه. من مسلمونی مثل اون ندیدم. ای پیامبر(ص)! هر چه در دنیا می خواهد، بهش بده و در آخرت... ! معلمم گفتند: اینقدر که از من تعریف می کنی، آدم خوبی نیستم ولی اگه می خوای پیش پیامبر (ص) از من تعریف کنی، تعریف کن! و البته وقتی مدینه رفتم، این حرفم رو به حضرت رسول (ص) گفتم.

این پست رو به خاطر این نوشتم که بگم بعضی موقع ها یه نفر یه محبت به ظاهر کوچیک به آدم می کنه، ولی اون محبت اونقدر ماندگاره که شاید تو مکه و مدینه، بدون اینکه باهاش خداحافظی کرده باشی، تو ذهنت بیاد و براش دعا کنی!

و اینکه این محبت آدماست که اون ها رو به یاد می آره نه صد بار التماس دعا گفتنشون!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 7:0 توسط تسنیم |
طمع آمرزش!!!

سلام! با اینکه خیلی دلم نمی خواست برم مکه، ولی 2 عامل وجود داشت که منو به سمت حرمین شریفین سوق می داد:

1)    وقتی کتابای کارشناسی ارشد ( رشته علوم قرآن و حدیث) رو می خوندم، حسابی دلم به مدینه پر می کشید، مخصوصا اون قسمت از مطالبیش که راجع به قرآن و مسلمونای اولیه بود. اینقدر خوندن این مطالب به من فشار می آورد که علاوه بر اینکه دلمو صابون می زدم که قراره به شهر نزول قرآن برم، هر شب که از کتابخونه می اومدم، به دوستم فایی جون زنگ می زدم و همه چیزایی که خونده بودم رو براش تعریف می کردم تا یه کم تخلیه روانی بشم!

2)    من دچار افسردگی خیلی شدیدی شده بودم. راستیتش ماجرا از یه روزی شروع شد که من بر اثر هیجانات درونی نزدیک بود سکته کنم (در 5-4 دقیقه چند کیلو وزن کم کردم!) از اون روز به بعد، دپرس شدم؛ اصلا امید به زندگی نداشتم؛ اینقدر ماهیچه های فکم سفت شده بود که اصلا لبخند به صورتم نمی اومد. همش احساس گناه می کردم. در این مدت، تنها روزنه امیدم این بود که برم مکه و اون موقع خداوند به خاطر ظلمی که به خودم کرده بودم – اینکه برای خودم در یک لحظه یه هیجانی به وجود آوردم که نزدیک بود فلج بشم یا بمیرم – منو ببخشه.  تمام وقت، این آیه رو زمزمه می کردم:

 

 

والّذی أطمع أن یغفر لی خطیئتی یوم الدّین

 

{از قول حضرت ابراهيم (ع) که می گويد:}

و خداوندی که  طمع آن دارم (اميد دارم) که در روز قيامت اشتباه (گناه) مرا ببخشايد!

سوره شعراء / آيه 82

حالا اگه نمی خواستم برم مکه، نمی دونستم چه جوری به درگاه خداوند توبه کنم!؟  یا اینکه نمی دونستم آیا خداوند منو می بخشه یا نه؟!! و یا ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:2 توسط تسنیم |
حلالیت طلبیدن

سلام! خوب هستین؟ اعیاد گذشته و آینده تون مبارک.

چند وقته که پست نذاشتم، چون نبودم؛ جاتون خالی، مشهد الرضا (ع) بودم.

در ادامه خاطرات باید بگم که:

قبل از رفتن از خیلی ها خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم. مخصوصا دبیرستان و پیش دانشگاهی مون رفتم و از همه معلم هام - که هنوز تو مدرسه هام بودند و درس می دادند – حلالیت طلبیدم. البته با اینکه تو اون گیر و دار تلفن اتاقم قطع می شد ولی من سعی کردم از همه کسانی می شناختم و تلفنشون رو داشتم، خداحافظی کنم. خیلی خوب بود؛ اگه مکه هم نمی رفتم، باز هم خیلی تعالی پیدا کرده بودم، چون همه دوستام و مخصوصا معلم هام (!) حلالم کرده بودند.

حاشیه های خدافظی رو تو  ادامه مطلب  بخونید. 


پ. ن: اگه می خواید برید مکه، حتما از دیگران حلالیت بطلبید؛ چون هم به مقبولیت بیشتر حجتون کمک می کنه، و هم دیگه موقعیت مناسب دیگه ای به این خوبی گیر نمی آرید که دیگران مفت و مجانی حلالتون کنند و از گناهاتون (حق الناس ) بگذرند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط تسنیم |
پیامبری پیامبر (ص)

 و  تو  ای محمد (ص)!

 

 قلبت، نور باران شد!

 

 پیامبری ات مبارک!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:8 توسط تسنیم |
نزول قرآن

 

  ای کتاب خدا!

 

  آمدی!

 

  بر قلب محمد(ص) آمدی!

 

  خوش آمدی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:59 توسط تسنیم |
جلسه کاروان قبل از سفر (4)

جلسه بعدی کاروان دوباره در مسجد امام موسی کاظم (ع) برگزار شد. در این جلسه آقای محمودی حضور نداشت (گفتند که یه کارون دیگه رو برده مکه و فردا برمی گرده) فرض کنید ما 3شنبه که عازم بودیم، و آقای محمودی تازه اول هفته از مکه برمی گشت. خانم ض گفت: پس فایده نداره. چون تازه مکه بوده، ممکنه دیگه به ما اونچنان نرسه. ولی آخر سفر فهمیدیم که این سفر، - خدا رو شکر - تاثیری رو رفتار آقای محمودی نداشت. ما چند روز قبل که با دفتر کاروان تماس گرفته بودیم، گفتند که هنوز روحانی نداریم. وقتی وارد جلسه شدیم، دیدم یه روحانی جوان و سید نشسته و داره تسبیح می گردونه. من دیگه باور کرده بودم تا وقتی وارد مدینه نشیم از روحانی خبری نیست؛ به خاطر همین فکر کردم این روحانی مثل روحانی قبلیه، مال یه کاروان دیگه است. نگو مال خود خودمون بود: حاج آقا حسینی. ایشون پس از معرفی خودشون، یه برگه هایی بهمون دادند که اسم، فامیل، سن، میزان تحصیلات، نام مرجع تقلید، تعداد تشرف و احیانا اگه بیماری داریم رو بنویسیم و در مورد حمد و سوره هم صحبت کردند که باید درست تلفظ کنیم و به علت ضیق وقت، دراین مورد در مدینه جلسات آموزشی داریم. والبته ایشون شماره تلفن مسجد و موبایلشونو دادند که اگه کسی سوال یا مشکلی داره باهاشون تماس بگیره.


پ.ن:

بعدا ً به این نتیجه رسیدم که اگه کاروان ها از ایران زودتر روحانی پیدا کنند و اون روحانی از اینجا به فکر تصحیح حمد سوره باشه، خیلی بهتره. چون در مدینه چه جوری آدم (روحانی کاروان)، 300-200 نفرو گیر بیاره{چون افراد معمولا نیستند: یا در زیارتند، یا در خرید ، یا در خواب و یا در...} و بهشون استرس وارد کنه که فقط یه هفته وقت داری تا حمد و سورتو درست کنی؟ تازه تو مدینه هم بخواد تمام این حمد و سوره ها رو تلفنی گوش بده؟ البته از سخن نگذریم که حاج آقا حسینی سعی خودشونو در این زمینه مبذول داشتند؛ چون خانم ض می گفت: تو این 5-4 باری که اومدم مکه این اولین روحانی کاروانه که با جدیت حمدا رو تصحیح می کنه، چون دفعه های قبل، روحانی یا اصلا حمد و سوره نمی پرسید یا اگه می پرسید، همین جوری فقط می خواست که خونده باشیم!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:5 توسط تسنیم |
جلسه کاروان قبل از سفر (3)

سلام آخرین پست خاطراتم مربوط میشه به:

جلسه کاروان قبل از سفر (1)

جلسه کاروان قبل از سفر (2)

 بقیه خاطرات:

جلسه بعدی کاروان در سالن 5 هزار نفری انقلاب – واقع در ورزشگاه آزادی – برگزار شد.وقتی وارد سالن شدیم، چون جا نبود، رفتیم قسمت بالا. از پله ها که می رفتیم بالا حسابی سرم گیج می رفت؛ با خودم گفتم: پس اونا که همیشه می آن ورزشگاه چی کار می کنن؟ بعد از یک سری مراسم و سخنرانی، حاج آقای فلاح زاده با همراهی 50-40 نفر، احکام رو بصورت عملی در محوطه ای که مثل خونه خدا درست کرده بودند، اجرا کردند. نکته جالب این بود که برای فهم مناسک، یه شخصی رو گذاشته بودند که همه اعمال رو اشتباه انجام می داد؛ و این خیلی خوب بود. چون آدم اگه فقط درست رو بونه کافی نیست بلکه گاهی لازمه که کار نادرست رو هم بدونه که انجامش نده. وقتی وارد جلسه شدیم و مادرم و خانم ض، خانه کعبه و زائرین نمادین رو دیدند و صدای اذان مکه (یا مدینه) و صوت قرآن ساختگی یا ضبط شده امام جماعت حرمین شریفین رو شنیدند، خیلی هیجان زده شدند و اشک ریختند ولی من هیچ احساسی بهم دست نداد. الآن فکر می کنم اگه قرار باشه دوباره مشرف بشم - انشاءالله – و برم ورزشگاه احتمالا ً این دفعه مثل اونا هیجانی می شم و گریه می کنم.

بیرون سالن که اومدیم، دست فروش هایی لوازم احرام، کتاب، کیف مسافرتی (ساک) و... می فروختند. پیشنهاد من اینه که اگر می خواین خرید کنید، حتما اونجا همه خریداتون رو بکنید. چون ما از فروشنده لباس احرام آدرس مرکزشون رو گرفتیم و وقتی رفتیم مرکزش، دیدم قیمت لباسا از ورزشگاه گرون تره. البته ما از ورزشگاه ساک خریدم – که نسبتا ارزون بود – ولی فقط یه مشکلی بود و اونم اینکه خیلی از هم کاروانی هامون از همون ساکا (همون رنگ) خریده بودند که در فرودگاه نسبتا ً پدرمون دراومد! (چون نمی دونستیم کدوم مال مائه)

حواشی جلسه:

حتما بخونید. جالبه! رو ادامه مطلب کلیک کن....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:47 توسط تسنیم |
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران example: